آریا جونیآریا جونی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه سن داره
یکی شدن مامان وبابایکی شدن مامان وبابا، تا این لحظه: 20 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره
تولد بابا جونیتولد بابا جونی، تا این لحظه: 46 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره
تولد مامانیتولد مامانی، تا این لحظه: 35 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره

در مورد آقا آریا صفری

بدون عنوان

سلام به گل پسر خودم شرمنده مامانی وقت نشد به خدا که بیام و وبت رو آپدیت کنم تو این مدت عمو جونیات اومده بودن پیشمون - زمستان اومد - تولد امیر علی جون شد وکلی اتفاقات مختلف رخ داد حالا بریم سراغ عکسها   اینجا رفته بودیم خونه نگین جون اینجا با عمو مسعودوعمه جون اینارفتیم بستنی نعمت رامسر، یه سری به شوهر عمه جونتم زدیم این عکسها هم یه شب دیگست که با خانواده عمو محمدرضا و عمو مسعود رفتیم شقایق ذرت پکزیکی (مکزیکی ) بخوریم تو هم که عاشق ذرت پکزیکی الهی قربون حرف زدنت بشم من بعد یه پیشنهاد دادی که بریم رو پل هوایی ذرت بخوریم و همه رو مجب...
9 دی 1393

سلام با کلی تاخیر

سلام به دوستای گلم شرمنده که دیر اومدم یلداتون با تاخیر مبارک انشاالله زمستان خوب وخوشی رو پشت سر بگذرونید .دلمون واسه همتون تنگ شده بود. نکند فکر کنی در دل من یاد تو نیست / گوش کن نبض دلم ، زمزمه اش با تو یکیست . . . رفاقت مثل آدم برفی میمونه ، درست کردنش راحت اما نگه داشتنش سخت ! . . . . . . زمستون رسید ، سردت شد خبرم کن بیام برات بسوزم   ...
9 دی 1393

یه شب دیگه در اختیار گل پسری

جمعه شب منو بابایی و شما رفتیم جمعه بازار( لنگرود) و برات  پوتین ، چکمه ،شلوار تو خونه ای ، پالتو برای زمستونت گرفتیم  یه آش رشته  هم گرفتیم باهم خوردیم ( جای دوستانمون خالی بود )بعد هم شما گفتین بریم پارک ما هم بردیمت کلی بهت خوش گذشت . آریا وقتی که داشت پالتو می خرید اینم از شهر بازی خیلی بهت خوش گذشت چون بعضی اوقات از ته دلت یه خنده هایی میکردی که قلبمون وای میستاد دوست داریم پسر کم اینم از لباسهات مبارکت باشه پسری آریا داره با قاشق وچنگال غذا میخوره   میبینه که نمیتونه حالا با سر رفته تو بشقاب در حا...
3 آذر 1393

یه خواب بد

سلام به دوستان عزیز گلمون وسلام به گل پسر خودم دیشب نزدیکای ساعت 4:30 شب بود که با صدای گریه تو از خواب بیدار شدیم چنان مامان صدا میکردی و گریه میکردی دیگه نگو گفتی مامان بابا دایناسور میخواد منو بخوره آخه بچه ی کوچولویی مثل تو از کجا میدونه دایناسور چیه  گفتی چنگشو نگاه کن رو دیوار در صورتی که سایه درخت پرتقال بود که از پنجره افتاده بود تو خونه  بعد میگفتی رد وپاشو ببین رو تشک بابا وای آریا انقدر ترسیده بودی دیگـــــــــــــــــــــــــــــــــــه نگو برق رو روشن کردیم تا 1 ساعت با شما درگیر بودیم تا بالاخره خوابت برد ما هم چون شب  رفته بودیم شام بیرون به فرمایشات جنابعالی رفتیم پیکزا خوری بعدم که پیشنهاد دادی بریم خونه ...
27 آبان 1393