آریا جونیآریا جونی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه سن داره
یکی شدن مامان وبابایکی شدن مامان وبابا، تا این لحظه: 20 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره
تولد بابا جونیتولد بابا جونی، تا این لحظه: 46 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره
تولد مامانیتولد مامانی، تا این لحظه: 35 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره

در مورد آقا آریا صفری

دست به یکی شدن پدروپسر

توی ماه رمضون بود دم ظهر که مامانی خواب بودم که شما و بابا جونی دست به یکی کردین که به شما گل پسر خوش بگذره  ودور از چشمان من یه سطل پر ماسه از بیرون برات آورد وتو بااون شنها چه کارهایی که نکردی. اینم از آثارش جایی نبود که شنی نباشه من وقتی بااین صحنه مواجه شدم ...
7 مرداد 1393

عید برهمگی مبارک

    همیشه وقتی مهمونی ها تموم میشه، حس غریبی دارم… چه برسه به این دفعه که مهمونی خدا داره تموم میشه… خدایا خیلی سعی کردم قدر این مهمونی رو بدونم ولی بازم احساس می کنم نتونستم… یعنی سال بعد هم ما رو دعوت می کنی؟ عید همگی مبارک   ...
7 مرداد 1393

23 ماه مبارک رمضان (آستانه اشرفیه)

سید جلال الدین اشرف از فرزندان موسی کاظم و تنها برادر تنی امام رضا است. سید جلال الدین اشرف در شهرستان آستانه اشرفیه واقع در ۳۵ کیلومتری شهر رشت مدفون است. بارگاه سید جلال از قدیم‌الایام پذیرای گردشگران بومی وغیر بومی که به قصد زیارت به شهرستان آستانه اشرفیه سفر می‌کردند بوده است. اینم ازعکسای اون روز پسری کجایی ؟ اون روز کلی دوست پیدا کردی قربونت برم که هوای همشون رو داشتی وموقع افطار هواست به دور وبریهات بود که چیزی کم کسری نداشته باشن حتی غذا خودتم بهشون میدادی   قربون قد کوچیکت و قل...
2 مرداد 1393

شبهای قدر

  شب قدر است و دلم سرشار از عشق ديدار شب قدر است شب عشق بازي با خدا شب ربنا گفتن و پرواز تا خدا التماس دعا... ...
25 تير 1393

آریایی ومریضی

جمعه هفته پیش رفتیم جنگل ساعت 6:30 بعداز ظهر حرکت کردیم قرار شد که شب روتوی جنگل به همراه خانواده عمو شایگان و عمو محمد رضا باشیم. ساعت 8 رسیدیم و بساط چادر و آتیش را به پا کردیم . بابا جونی ،داداش آرمان و عمو محمد رضا برای تهیه آب رفتند .بقیه هم موندیم شام رو حاظر کنیم شماهم که بعد ازکوهپیمایی زیاد زود خوابت برد .بردمت توی چادر،  بابایی اینا کلی دیر کردندکم کم داشتیم نگرانشون میشدیم .آخه یه آب آوردن 3ساعت طول میکشه ؟ساعت حدود 11:30بود که دیدیم اومدن .نور روشناییمون ماه تو آسمان  همون آتیشی بود که روشن کرده بودیم .وداخل چادر زیاد دید نداشت . من هر از گاهی بهت سر میزدم ولی متوجه نشدم که تب کردی  بعد از اینک...
24 تير 1393